روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

کنترل تلویزیون را برداشتم تا دوری توی شبکه های مختلف بزنم شاید بلاخره چیزی برای تماشا پیدا بشود !تا چند دقیقه ای که چایی می خورم ، چیزی هم نگاه کنم .یکباره خیره شدم ...صحنه ای که در یک سریال خارجی در حال پخش شدن بود :منظره ای  که همیشه تماشایش دیوانه ام می کند ...حسی شبیه بغض ...اندوه ...حسی مبهم  ...چیزی شبیه عصیانی عجیب ...منظره ای از تاختن اسب های وحشی  بود و جالب این جا بود که اسبی اهلی در کنار سوارکارش  داشت به اسب های وحشی که آزادانه می تاختند نگاه می کرد .یکدفعه رم کرد ...بی طاقت شد ...می خواست خودش را به گله ی اسب های وحشی رها برساند که صاحبش مانع می شد !

همیشه از دیدن اسب های اهلی گریه ام می گیرد ...خصوصا اسب هایی که به آن ها زر و زیور می بندند و درشکه ای شیک می سازند و مثلا در اصفهان از مردم کرایه می گیرند تا با آن ها دور میدان امام  را دور بزنند ! یادم  می آید چند سال پیش هم که اصفهان بودیم  تا مدتی از دیدن این درشکه ها و اسب های اسیر غمگین بودم ...اسب وحشی را  افسار می زنند و دور میدانی آن قدر می چرخانند تا اهلی می شود ...آنقدر که خیال تاختن در دشت ها را فراموش کند .آنقدر که طبیعت وحشی خودش را ...مثل ما انسان ها ...انقدر در این روزهای سرشار از روزمرگی ...این دور مسلسل را تکرار می کنیم که تمام آرزوهای دور و درازمان را فراموش می کنیم .طبیعت وحشی مان را نیز ! آزادی مان را ...روحمان را به زنجیر می کشیم  ...آن وقت به جسممان زر و زیور می بندیم ...آراسته راه می رویم ...تا زیبا و متشخص به چشم بیاییم ...وقتی که انسان های آزاد را می بینم ...آدم های دور از هر محدودیت ،هر تعلق دست و پاگیر ،هر زنجیری که ساخته از عشق باشد یا تنفر ...وقتی انسانی را با طبیعت رهایش می بینم یکباره حسی غریب درونم طغیان می کند حسی شبیه به رم کردن اسبی که ناگاه یاد روزهای وحشی بودنش بیفتد ...بعد یکباره یاد " زن " بودنم می افتم و یاد کتاب : « زنانی که با گرگ ها می دوند» و جمله ی خانوم دکتر کلاریسا پینکولااستس که : « ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساساتمان را پوشاندیم ،اما هنوز هم طی روزها و شبهای زندگی مان ،سایه ی زن وحشی از پشت سر اغوایمان می کند ...»

آخ که چقدر دلم می خواهد تمام گره های روحم را باز کنم ...هر جایی که دلم جا مانده برگردم و برش دارم و آزادش کنم .هرجایی که با نفرتی گره خورده ...هرجایی که عشق دست و پایش را بسته ...هرجایی که توی خاطره ای گیر افتاده و رنج می کشد ...دلم می خواهد تمام مظاهر تعلقات ...دلبستگی ها ...وابستگی هایم را نابود کنم ...از بزرگترین دلبستگی ها تا کوچکترینش مثل همین موبایل یا لب تاپ یا …حسی به سراغم می آید که بیقرارم می کند . مثل دیوانه ای که باید از  تماشای ماه کامل دورش کرد ،شاید باید من را هم  از دیدن اسب های وحشی رها دور کرد ...که دیوانه می شوم و این عصیان را گاهی فقط با اشک می شود تسکین داد ...مثل تماشای اسب های بزک کرده که تمام روز و شب خود را دور میدان امام اصفهان می گردند...هیچ کس چشم های غمگین آن ها را نمی بیند و مثل من که تمام زندگی ام را دور روزمرگی ها می گردم و ...  می گردم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

    پدر ...دلم تنگ است ...قاصدکی بفرست ...پیغامی ... این بار در خواب های مبهم بی قراریم ... دستم را بگیر و ببر ...از این جاده های بی سرانجام خسته ام .از این اتفاق پر رنجی که نامش زندگی است .از این بودنی که مثل بغض دارد خفه ام می کند . چقدر مانده تا پایان این جاده  ؟ چقدر مانده تا رهایی از سال های سخت ؟ از روزهای انتظار  ؟ چقدر مانده تا تو ؟ تا دیدار ؟

   سال هاست کوله بارم را بسته ام ....قرار ما لب کدام رودخانه است ؟ قله ی کدام کوه ؟ ابتدای کدام رنج و انتهای کدام درد ؟ غریب من ! جا مانده ام و تو کوچ کرده ای  ...و من چون پرستویی تمام فصول سال را در انتظار کوچ مانده ام و تمام وسعت این آسمان بیکرانه را در دل گریسته ام ! تو که خوب می دانی غربت چه درد بزرگی است ...

   پدرم ، معلمی ساده بود که روزگاری ناگزیر، بختیاری ...وطنش ...خاکی را که عاشقش بود ترک گفت و راهی غربت شد…تک فرزند خانی بزرگ بود که تمام ثروت پدرش را به ارث برد.روحیه ی خان بودن نداشت ...اخلاقش اخلاق بزرگوارانه بود ...همه را بخشید و عاشقانه معلمی را انتخاب کرد . سوارکار بود و تیراندازی قهار. اهل شعر و ادب بود و خطی خوش داشت .معطر و خوش لباس بود .اصیل و بزرگوار و بخشنده .پدرم مردی بزرگ از بختیاری بود . مردی که اسب های وحشی بیقرار هم ، رام نگاهش می شدند آنگاه که عزم دشتها می نمود...می تاخت و دل می سپرد به رهایی ها... او که فرزندان بختیاری آن خاک سرسبز شاگردیش کردند و چه بسا که کنون مردهای سوارکار غیوری شده اند .

پدرم

 ریشه در مزرعه داشت

ریشه در رویش داشت

 ریشه در باران داشت

                  پدرم را یک شب

                             باران ها با خود بردند ...

                                              محمدرضا عبدالملکیان

  این سوزگار عجین شده با درد و رنج سوغاتش برای پدر سرطانی سخت بود ...و نامهربان تراز آن  که بر ما رحم کند . گاهی که دلتنگ می شوم یادگاری هایش را می بویم : کت و شلوار شکلاتی اش را که هنوز روی جالباسی است ...شیشه ی عطرش را ...خودنویس هایش را و کتاب هایی که به خط او مزین است و دل می دهم به صدایش ، نوار کاستی را که درآن شکوایه از غم غربت می کند ...عزیزترین دارایی های من از این دنیا !یادت همیشه ماندگار پدر...

معلم ساده و غریب من  : سلیمان جهانبخش بختیاری .

پی نوشت 1 : به مناسبت سالگرد درگذشت پدرم. فردا 9 خرداد دمادم غروب ...  .

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody